آدرین جانآدرین جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

آدرین،شاهزاده قصه زندگی من

18. اولین شب یلدا

آدرین مامانم دیشب اولین شب یلدای زندگیتو گذروندی و قشنگترین یلدای زندگی مارو ساختی بهترینم.رسیدن اولین زمستونت مبارک عزیزم...  این روزا عاشق بازی دالی موشه ای.همه چیزو میخوای با دهنت تجربه کنی، به لباسات زبون میزنی، به صندلی، تاب، لباس هرکس که بغلت کنه و ............... خلاصه هرچیزی از یک متری دهنت رد بشه دهنتو براش باز میکنی :) عاشق خوردنی و با اینکه هنوز خودت غذا نمیخوری ولی ما که میشینیم سر میز غذا طعم دهنتو میچشی و دست و پا میزنی انگار میخوای بهت غذا بدیم قربونت برم ولی باید یک هفته دیگه هم صبر کنی عزیزدلم. روی مبل، تاب و صندلی غذات مینشینی ولی هنوز بدون تکیه گاه نمیتونی.   همچنان تنبلکی و غلت نمیزینی و سینه خیز نم...
1 دی 1392

15. مامان تنبل

گل پسرم این چند وقت بی حوصله بودم و توی نوشتن تنبلی کردم. خیلی معذرت میخوام و سعی میکنم جبران کنم.امروز عزیز دل مامان 5 ماهه شد. نمیدونی لحظه لحظه زندگیم چطور با بودنت عطر و رنگ گرفته جوجه جونممممممممم. تو این یک ماه و نیم که از آخرین مطلبم میگذره کلی بزرگ و آقا شدی قربونت برم.   دیگه تقریبا میتونی اجسام رو با دستت نگه داری و ببری به طرف دهانت.فعلا برای شناخت هرچیزی باید با دهانت تستش کنی. دستات رو یا میخوری یا پاهاتو باهاشون نگه میداری. پستونکت رو از دهنت درمیاری نگاهش میکنی بعد خودت میذاریش توی دهنت. چون خیلی با حرص دستات رو میخوردی با بابایی فکر کردیم که شاید داری زودتر از موعد دندون درمیاری و واست دندونگیر خریدیم ولی خبری از دندو...
12 آذر 1392

13.سریال اسباب کشی!

مامانی جونم این هفته سه روز تعطیل بود و تمام این سه روز با بابایی مشغول جمع کردن وسایل خونه قبلی بودیم که تمومی نداره انگار!از بس که به قول بابایی من ظرف و ظروف و وسایل دارم که تا حالا یک بارم استفاده نشده     نفسم هرروز صبح برات شیر میدوشیدم و میذاشتم پیش مامان بزرگه، خدا برامون حفظش کنه، خیلی زحمت شمارو میکشه و عاشقانه دوست داره،ایشالا همیشه تنش سالم باشه و لبش خندون. ظهر برمیگشتیم و عصر باز میرفتیم.خلاصه این چند روز زیاد روی ماهتو ندیدم خوشگله مامان. یه کوچولو هم ازت گله دارم عزیزممممممم، البته تقصیر شما نیست مقصر خودمم فکر کنم برنامه خواب و شیر خوردنت به هم ریخته،چند روزه بدخواب شدی. قبلا خواب شبت به 5-6 ساعت رسیده...
27 مهر 1392

12. ماجرای اولین عکسهای آتلیه

آدرین نفسم چند روز پیش کوپن تخفیف چاپ عکس روی چرم سایز 100*70 خریدیم تا یک عکس خوشگل از شما بدیم برای چاپ، ولی چون عکس با کیفیت بالا لازم داشتیم ناچارا باید میرفتیم آتلیه عکس میگرفتیم عزیزم...   صبح با مامان بزرگه و شما رفتیم که از آتلیه وقت بگیریم برای بعدازظهر، لباست گرم بود و تو ماشین عرق کردی، وقتی پیاده شدیم باد سردی اومد، از ظهر سرفه میکنی قربون چشمات برم، خدا کنه چیزی نباشه.همش تقصیر مامان حواس پرتته برگشتیم خونه و خوابیدی،میخواستم حمامت کنم ولی چون سرفه میکردی و هوا سرده ترسیدم بعدش که میریم بیرون بهت باد بخوره بدتر بشی عزیزدلم،خلاصه منصرف شدم. رفتیم و کلی عکس خوشگلللللل گرفتیم. خیلی آقا و آروم بودی ما هم کلی سوءاستفاده ک...
23 مهر 1392