آدرین جانآدرین جان، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

آدرین،شاهزاده قصه زندگی من

25. عیدی کوچولوی ما

گلکم ، عزیزترینمممممممممممممم امسال همه چیز رنگ و بوی دیگه داشت، از خونمون بوی بهشت میومد، آخه خدا یه فرشته مهربونشو چند ماهی میشه فرستاده خونمون...   پارسال عید تو دلم بودی مامانی، مشغول شیطونی و تند تند بزرگ شدن. بزرگترین آرزوی سال قبلم این بود که به سلامت پاتو بذاری تو این دنیا و تنها آرزوی امسالم سلامتی و شادی تو بود گل کوچولوی من. خدایا من این فرشته رو از تو هدیه گرفتم، خودت زیر چتر لطف و حمایتت نگهش دار و نذار هیچوقت هیچوقت هیچوقت غم تو دل کوچیکشه بشینه. عاشقتم خوش تیپپپپپپپپ         ...
1 فروردين 1393

24. عکسهای جشن 8 ماهگی

گل پسر ما هشت ماهه شد   مامان جونم دیگه کم کم عکس گرفتن ازت داره سخت میشه. تا چیزی میبینی حملههههه میکنی طرفش. دستت به کیک نمیرسید پات که میرسید  این ماه اولین باری بود که خونه خودمون برات جشن میگرفتیم قربونت برم. شما هم خوابت میومد و زیاد سرحال نبودی برای همین خندون نیستی ولی قیافه جدیتمممممممممم دوست دارم فسقلییییییییییی.بینهایت دوستت دارم عزیزترینم   ...
12 اسفند 1392

23. خونه زندگی دار شدیم!

عزیزترینم شیرخشک خوردنت سبب خیر شد و بعد مدتها تونستیم شما رو مدت طولانی بدون نگرانی بابت گرسنه موندنت بسپاریم به مامان بزرگه و با بابایی بریم تهران وسایلمونو جمع و جور کنیم برگردونیم کرج. بالاخره تمامممممم وسایلمون زیر یک سقف جمع شد (بخون 90% چون هنوز یک سری ظرف و ظروف خونه قبلی که شما تا حالا ندیدیش دارم).تقریبا یکسالی میشد آواره بودیم خخخخخخ همسایه واحد روبرویی خونه قبلی ازمون خواسته حالا که خونه خالیه مراسم نامزدی دخترشو که این هفتست اونجا برگزار کنه، بعدش باید بریم پرده ها،لوستر و هرچیزی مونده بیاریم و خونه رو برای فروش بذاریم. خیلی دوست داشتم برگردم به همون خونه و شما هم اونجا رو ببینی ولی نمیشه. اشکال نداره، انشالا بهترشو میخریم. ...
26 بهمن 1392

22. پسرکم بزرگ شده

عزیزترینم روزبروز شیرین تر و خواستنی تر میشی. سرعت تغییراتت بیشتر شده و حرکتهای جدیدت هرروز بیشتر میشه...   عزیزترینم روزبروز شیرین تر و خواستنی تر میشی. سرعت تغییراتت بیشتر شده و حرکتهای جدیدت هرروز بیشتر میشه... شیرخشکت بهت نمیسازه و باید عوضش کنیم و بریم سراغ آخرین گزینه یعنی نئوکیت که گرفتنش دردسرهای خودشو داره ولی ما به خاطرت تا قله قافم میریم موش کوچولو. برای اطمینان به هرکس از فامیل که میاد ایران هم میگیم با خودش چندتا بیاره که به مشکل نخوریم، هرچند هزینش خیلی زیاده ولی فدای سرت مامانی جونم. از علاقه هات بگم که عاششششششق تلفن و موبایل و تبلتی، وقتی تو بغلم باشی با تلفن صحبت کنم با کلی ذوق جیغ و دست و پا میزنی و هرجور شده م...
20 بهمن 1392

21. عکسهای جشن هفت ماهگی

مامانی نفسم باورم نمیشه 7 ماهه که عطر وجودت تو لحظه لحظه زندگیم جاریه. پارسال این موقع که حال بد و تهوع کم کم داشت دست از سرم برمیداشت واقعا فکرشو میکردم فقط یکسال بعد انقدررررر زندگیم با حضورت تغییر کنه؟فکرشو میکردم میشه تا این حد عاشق باشم و خودمو یادم بره؟ نه اصلااااااا فکرشو نمیکردم... عزیزترینم خیلی دلم میخواست بیشتر بیام بنویسم، تو این مدت خیلی تغییر کردی و شیرین و شیرین تر شدی ولی انقدر فکر و حواسم درگیر آلرژیت بود که لذت چشیدنشو از خودم دریغ کردم و روزو شبم پر از تلخی غصه بود. میدونم بعدها که دلنوشته هامو بخونی این همه نگرانی من واست عجیبه، نمیدونم شاید اصلا درکش نکنی ولی انگار مادر بودن یعنی یک نگرانی بی پایان که بازه زمانیش از وقت...
15 بهمن 1392

20. کادوهای کریسمس

عزیزترینم دایی حسین و میشل جون برای اولین کریسمست کادوهای خیلییییییییی خوشگلی برات فرستادن که جمعه به دستمون رسید و کلی از دیدنشون ذوق کردممممممممممم... امروز بعد از چند روز بداخلاقی و دردسری که بخاطر واکسن 6 ماهگی داشتیم بالاخره با کادوهات ازت عکس گرفتم مامانی جونممممممم. کادوهات یک ماشین چوبی که روش حک شده Adrian، یک تخته چوبی که حروف اسمت رنگی داخلشه و حرفاش بیرون میان و میشه دوباره سرجاشون بذاریش و اینجوری نوشتن اسمتو یاد بگیری و اون خرگوش خوشگل حوله ای هم داخل شکمش یک قالب یخ داره برای وقتایی که بخوام کمپرس سرد برات بذارم یا خدایی نکرده تب داشته باشی. این یکی کلی بعد از واکسن ایندفعه به دردمون خورد، کلی شکلات خوشگل و خوشمزه هم بود که...
17 دی 1392

19. عکسهای جشن شش ماهگی

گل پسرم پنجشنبه خونه عمه اورانوس دعوت بودیم و همه عمه ها و عموت جمع بودن، ما هم کیک گرفتیم و جشن 6 ماهگیتو کنار خانواده بابایی جشن گرفتیم عزیزدلم... پسرکم دیگه بزرگ شده و به غیر از من، بابایی، مامان بزرگه،بابابزرگه و دایی صلاح که همیشه میبینی با بقیه غریبی میکنی قربونت برم، به صدا هم فوق العاده حساسی و تو جمعیت که سرو صدا هست خیلی بیتابی میکنی. تا میرفتیم تو اتاق شاد و سرحال میخندیدی ولی همچین که میومدیم تو جمع اخم میکردی فدای گره ابروهات بشم منننننننننن.خلاصه که عکس خندون نداری            ...
15 دی 1392